تبليغاتX
پارسیان

پارسیان

فرهنگی/ هنری/ علمی/ اجتماعی /سیاسی

رد پا.......


شبي از شبها ، مردي خواب عجيبي ديد. او ديد كه در عالم رويا پا به پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زند   و در همان حال ، در آسمان بالاي سرش ، خاطرات زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او كه محوتماشاي زندگيش بود ، نا گهان متوجه شد كه گاهي فقط جاي پاي يك نفر روي شنها ديده مي شود و آن هم وقت هايي است كه او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي مي كرده است.
بنابر اين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه مي رفت رو كرد و گفت: پروردگارا......
تو فرموده بودي  كه اگر كسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد ، در تمام مسير زندگي كنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي كرد. پس چرا مرا در لحظاتي كه به تو سخت نياز داشتم ، تنها گذاشتي؟؟!!!
خداوند لبخندي زد و گفت: بنده ي عزيزم ، من دوستت دارم و هرگز تو را  تنها نگذاشتم.
زمانهايي كه در رنج و سختي بودي ، من تو را روي دستانم بلند كردم تا به سلامت از موانع      عبور كني.!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بابک   | 

یادها

پنجره را بگشا بگذار که صدای نفس خورشیدبه درون آید.

آسمان آبی شد.من نیز آبی گشتم.من دلم تنها نیست٬در سکوت زمزمه چلچله ها.

من دگر تنها نیستم.آری من دگر تنها نیستم.اینجا سرزمین تنها نیست٬رود تنها نیست٬شاید عشق هم تنها نباشد من چه میدانم؟من صدای پر مرغان را شنیدم از دور دست.من دیدم که اقاقی چشم باز کرد به روی دستان گرم زمین.من دلم آبی شد.

بارانی نیست.هر چه هست نور هست صدای خوش مرغان فضا.من در افق سبز فضا چشم گشودم یه گل سرخ بهار.گل بلعید شبدر زیبا را٬اشک صبح را.فردا وقت نماز گلی دیگر خواهد رویید در دل سرد زمان.من شنیدم این را در میان زمزمه زنبورها.

آه من نمیدانم که چرا همه چیز اینقدر زیبا شد و چرا زیبا شد؟شاید این قدرت دستان نسیم است در دل این شهر غریب.

دیروز خورشید آشتی کرد با سبزی برگ.گلها دویدند به سر چشمه نور.زندگی شیرین شد هنگام غروب٬من دلم پر زد آنسوی فلک.

من صدای نفس باد را هم شنیدم از میان فلزات بی حس زمان.

من دلم بال گشود به سوی شیرینی عسل داخل کندوی عسل.

باید باور کرد که زندگی زیبا ست بر روی طاقچه احساس لطیف یک گل.امروز صبح من دیدم مردم شهر عشق را تقسیم می کردند.همه عاشق بودند.رفتگرها عشق را از میان گرد و خاک زندگی می جستند.کودکان با عشق بازی میکردند٬سنحاقک ها عشق را می بوییدند.

همه باور داشتند زندگی نوری شده است همچون خورشید٬رود روانی چون بازان.عشقی چون مریم چون شبو.زندگی زیبا شده است.

زندگی تنها نیست.آری من هم تنها نیستم.هر چه هست زندگی است در بر یاسهای بهار.

فردا وقت نماز من آواز خواهم خواند با سارها.پرواز خواهم کرد تا رب الملکوت.خواهش خواهم کرد از برای گلها که همیشه بهاری باشند.

آری زندگی زیباست.آری زیباتر از یک شاخه گل.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بابک   | 

عشق و دیگر هیچ !

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد .

دوري ، عشق را شدت ميبخشد و نزديكي ،قوت .

پيري مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودي مانع از پيريست .

هرگز ندا نستم چگونه ستايش كنم تا آنكه آموختم .

عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم .

عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم .

درحساب عشق يك +يك مساوي است با همه چيز و دومنهاي يك برابرهيچ .

عشق چيزي جزيافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست .

عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له ميشودو اگر سست بگيري ميگريزد .

عشق چون ميوه است. ممكن است خوب به نظرآيد اما تا وقتي كه نرسيده آن را گاز نزن .

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز، قلب پر ميشود .

عشق غلبه خيال بر خرد است .

مرد به كرات عشق ميورزد ، اما كم . ولي زن به ندرت ،اما بسيار .

مردها همواره ميخواهنداولين عشق يك زن باشند و زنها دوست دارن آخرين عشق يه مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقي است .

با عشق وشكيبائي چيزي ناممكن نيست .

عشق، قانون نمي شناسد ودوست داشتن ، اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است .

عشق ، معيارها را بهم مي ريزد و دوست داشتن برپايه ي معيارها بنا ميشود .

عشق ،ويران كردن خويشتن است و دوست داشتن ساختني عظيم .

عشق فوران مي كند چون آتشفشان و سرازير ميشود چون آبشاري عظيم و دوست داشتن جاري ميشود چون رودخانه اي بر بستري با شيب نرم .

عشق ناگهان وناخواسته شعله ميكشد و دوست داشتن از شناختن وخواستن سرچشمه مي گيرد .

عشق دق الباب نميكند،مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست .

سربزير نيست ،مطيع نيست ، عشق ديوار را باور نميكند، كوه را باور نميكند ، گرداب را باور نميكند، مرگ را حتي باور ندارد

پس مواظب عشقتان باشيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بابک   | 

مرداد سال ۶۹بود که از پنجره  مخوف اردوگاه داشتم به بيرون نگاه ميکردم  و با خود  گفتم  :خدايا می شود از اين دژ اهريمنی خلاص شد ؟ اردوگاه ما ديوار های بسيار بلند داشت که هيچ راه فراری از آنجا نبود ..در همين افکار بودم که سربازی آمد و خبر عجيبی را گفت و من در کمال ناباوری گفتم احتمالا ديوانه شده آخر مگر می شود به اين راحتی آزاد شويم..گر چه اميد م را هرگز از دست ندادم اما چون دو سال از قبول قطعنامه ۵۹۸ از سوی ايران می گذشت و هيچ اقدامی برای تعويض اسرا نشده بود زياد به اوضاع خوشبين نبوديم

صبح شد  ديديم حرکت سربازان غير عادی است

گويا خبر آزاديمان کم کم داشت به واقعيت می رسيد .عراقيها اعلام کردند از شماره :۱ تا ۲۰۰۰ به قسمت بالای اردوگاه بروند .تعداد زيادی از دوستانمان  هم جزو اين سری بودند و به ما گفتند شما هم فردا می رويد.دوستان از شدت هيجانشان حتی بعضی بدون خدا حافظی رفتند .اما با تو جه به سابقه بد ی که بعثيها داشتند باز بعيد ميدانستم که ترتيب آزاديمان را بدهند

فردای آنروز اوضاع اردوگاه غير عادی بود کسی فکر غذا پختن نبود و کلا کارهای عادی اردوگاه تعطيل شد و ما که هيچ شبی تا ساعت ۱۰ بيرون آسايشگاه نمانده بوديم برای اولين بار توانستيم ستاره ها را تما شا کنيم .گر چه خيلی سخت گذشت چون عده زيادی از دوستانمان نبودند

روز موعود رسيد با بلند گو شماره هايمان را خواندند و ما گروه دوم اسرايی شديم که قرار شد به سمت ايران عزيز پر بگشاييم.منهم از فرصت استفاده کردم و تک تک آسايشگاهها را گشتم و از بچه های گروه اول که از خوشحالی مقداری عکس ونامه و وسايلشان جا مانده بود را داخل ساکم ريختم و آماده رفتن شدم ..تا اسير نباشيد آنهم ۹ سال نمی توانيد خوشحالی و اضطراب اين صحنه را درک کنيد .

ديدم فرمانده عراقی داد می کشد :کسی جا نماند .منهم با عجله دويدم و سوار شدم که آخرين نفر بودم .سرباز عراقی از من پرسيد :کجا ميروی؟گفتم ايران با خنده  تمسخر آميزی گفت:ايران نمی رويد يا لا  برگرد.منهم بی اعتنا از پله های اتو بوس پايين آمدم گفت:اول ساکت را زمين بگذار بعد برو (اين يکی از سر بازانی بود که از ما کينه و خصومت فراوانی بدل داشت) منهم گفتم:اينها امانت های دوستانم هست و بايد در ايران بدستشان برسانم.گفت :اگر ساکت را زمين نگذاری نمی گذارم بروی .سر سختی نشان دادم و نتيجه اش دو ضربه سيلی بود (آخرين عقده هايش را می خواست خالی کند)و گفت :حالا  ساکت را بردار و برو سوار شو

اتو بوسها  چقدر کند ميرفتند گويی قرار نبود ما به ديدن خاک مقدسمان برسيم..

بالاخره با خوشحالی تمام به مرز ايران و عراق رسيديم و ما در قسمت مشخص  شده مانديم تا عصر همانروز ..چيزی شبيه رويا بود ..اصلا باورمان نمی شد روزهای سخت اسارت تمام شده باشد

عصر شد و يکی از فرماندهان عراقی جلو آمد و به ما گفت: ما با مقامات ايرانی به توافق نرسيديم (عراقيها می خواستند در قبال يک اسير عراقی ۱۳ اسير ايرانی  تبادل شوند ) اما قانون صليب سرخ جهانی يک اسير در قبال يک اسير بود ..

خلاصه ايران کمی کوتاه آمد و گفتند بگذاريد اول اسيران عراقی  از اتو بوسهای ايرانی پياده شوند  بعد شما سوار اتوبوس های ايران شويد

با چشم خودم ديديم يکی از اسرای عراقی که شبيه ايرانی ها هم شده بودند خم شد تا دست فرمانده عراقی را ببوسد .اين فرمانده با و حشيگری تمام او را هل داد کلی نار احت شدم که اينها به خود شان هم رحم نمی کنند

سوار اتو بوس ايرانی شديم تا آن لحظه جز خود ايرانی ديگری نديده بوديم .من که زل زده بودم  به راننده اتو بوس که اشک می ريخت .با خود گفتم اينهم لا بد از نقشه های عراقيهاست که می خواهند ما را ببرند و سر به نيست کنند .برای اطمينان از راننده پرسيدم شما ايرانی هستيد؟ گفت :آری ايرانی هستم .پرسيدم پس چرا گريه می کنی؟گفت:گريه هايم از خوشحالی است ..تمام ملت ايران منتظر شما هستند

سربازان سپاهی را که ديدم گفتم :اگر ايرانی هستند اينها چرا ريش ندارند؟

خوب ما ۹ سال از کشور دور بوديم و از همه تغييرات  بی خبر.  ايران  را همانگونه مثل اوايل جنگ تصور ميکرديم

به پادگان اسلام آباد رسيديم و پس از شنا سايی های اوليه و آزمايشهای انجام شده ما را به فرودگاه مهر آباد فرستادند در آنجا دوستانم که شناختشان خيلی مشکل بود و خانواده ام منتظرم بودند جدا که سالهاست از ابراز لطف هموطنانم در آنروز و هميشه نسبت به خودم شرمنده ام .آنروز فقط روی شانه ها می چرخيدم و در و ديوار را نگاه ميکردم ..خيلی طول کشيد که باور کنم خواب نيستم و ثمره شيرين سالهای دوری  را می بينم ..ياد شهيدان غريب اسارت بخير و جايشان در اين شادی آزادی خالی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بابک   |