تبليغاتX
پارسیان - یادها

پارسیان

فرهنگی/ هنری/ علمی/ اجتماعی /سیاسی

یادها

پنجره را بگشا بگذار که صدای نفس خورشیدبه درون آید.

آسمان آبی شد.من نیز آبی گشتم.من دلم تنها نیست٬در سکوت زمزمه چلچله ها.

من دگر تنها نیستم.آری من دگر تنها نیستم.اینجا سرزمین تنها نیست٬رود تنها نیست٬شاید عشق هم تنها نباشد من چه میدانم؟من صدای پر مرغان را شنیدم از دور دست.من دیدم که اقاقی چشم باز کرد به روی دستان گرم زمین.من دلم آبی شد.

بارانی نیست.هر چه هست نور هست صدای خوش مرغان فضا.من در افق سبز فضا چشم گشودم یه گل سرخ بهار.گل بلعید شبدر زیبا را٬اشک صبح را.فردا وقت نماز گلی دیگر خواهد رویید در دل سرد زمان.من شنیدم این را در میان زمزمه زنبورها.

آه من نمیدانم که چرا همه چیز اینقدر زیبا شد و چرا زیبا شد؟شاید این قدرت دستان نسیم است در دل این شهر غریب.

دیروز خورشید آشتی کرد با سبزی برگ.گلها دویدند به سر چشمه نور.زندگی شیرین شد هنگام غروب٬من دلم پر زد آنسوی فلک.

من صدای نفس باد را هم شنیدم از میان فلزات بی حس زمان.

من دلم بال گشود به سوی شیرینی عسل داخل کندوی عسل.

باید باور کرد که زندگی زیبا ست بر روی طاقچه احساس لطیف یک گل.امروز صبح من دیدم مردم شهر عشق را تقسیم می کردند.همه عاشق بودند.رفتگرها عشق را از میان گرد و خاک زندگی می جستند.کودکان با عشق بازی میکردند٬سنحاقک ها عشق را می بوییدند.

همه باور داشتند زندگی نوری شده است همچون خورشید٬رود روانی چون بازان.عشقی چون مریم چون شبو.زندگی زیبا شده است.

زندگی تنها نیست.آری من هم تنها نیستم.هر چه هست زندگی است در بر یاسهای بهار.

فردا وقت نماز من آواز خواهم خواند با سارها.پرواز خواهم کرد تا رب الملکوت.خواهش خواهم کرد از برای گلها که همیشه بهاری باشند.

آری زندگی زیباست.آری زیباتر از یک شاخه گل.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بابک   |