تبليغاتX
پارسیان -

پارسیان

فرهنگی/ هنری/ علمی/ اجتماعی /سیاسی

مرداد سال ۶۹بود که از پنجره  مخوف اردوگاه داشتم به بيرون نگاه ميکردم  و با خود  گفتم  :خدايا می شود از اين دژ اهريمنی خلاص شد ؟ اردوگاه ما ديوار های بسيار بلند داشت که هيچ راه فراری از آنجا نبود ..در همين افکار بودم که سربازی آمد و خبر عجيبی را گفت و من در کمال ناباوری گفتم احتمالا ديوانه شده آخر مگر می شود به اين راحتی آزاد شويم..گر چه اميد م را هرگز از دست ندادم اما چون دو سال از قبول قطعنامه ۵۹۸ از سوی ايران می گذشت و هيچ اقدامی برای تعويض اسرا نشده بود زياد به اوضاع خوشبين نبوديم

صبح شد  ديديم حرکت سربازان غير عادی است

گويا خبر آزاديمان کم کم داشت به واقعيت می رسيد .عراقيها اعلام کردند از شماره :۱ تا ۲۰۰۰ به قسمت بالای اردوگاه بروند .تعداد زيادی از دوستانمان  هم جزو اين سری بودند و به ما گفتند شما هم فردا می رويد.دوستان از شدت هيجانشان حتی بعضی بدون خدا حافظی رفتند .اما با تو جه به سابقه بد ی که بعثيها داشتند باز بعيد ميدانستم که ترتيب آزاديمان را بدهند

فردای آنروز اوضاع اردوگاه غير عادی بود کسی فکر غذا پختن نبود و کلا کارهای عادی اردوگاه تعطيل شد و ما که هيچ شبی تا ساعت ۱۰ بيرون آسايشگاه نمانده بوديم برای اولين بار توانستيم ستاره ها را تما شا کنيم .گر چه خيلی سخت گذشت چون عده زيادی از دوستانمان نبودند

روز موعود رسيد با بلند گو شماره هايمان را خواندند و ما گروه دوم اسرايی شديم که قرار شد به سمت ايران عزيز پر بگشاييم.منهم از فرصت استفاده کردم و تک تک آسايشگاهها را گشتم و از بچه های گروه اول که از خوشحالی مقداری عکس ونامه و وسايلشان جا مانده بود را داخل ساکم ريختم و آماده رفتن شدم ..تا اسير نباشيد آنهم ۹ سال نمی توانيد خوشحالی و اضطراب اين صحنه را درک کنيد .

ديدم فرمانده عراقی داد می کشد :کسی جا نماند .منهم با عجله دويدم و سوار شدم که آخرين نفر بودم .سرباز عراقی از من پرسيد :کجا ميروی؟گفتم ايران با خنده  تمسخر آميزی گفت:ايران نمی رويد يا لا  برگرد.منهم بی اعتنا از پله های اتو بوس پايين آمدم گفت:اول ساکت را زمين بگذار بعد برو (اين يکی از سر بازانی بود که از ما کينه و خصومت فراوانی بدل داشت) منهم گفتم:اينها امانت های دوستانم هست و بايد در ايران بدستشان برسانم.گفت :اگر ساکت را زمين نگذاری نمی گذارم بروی .سر سختی نشان دادم و نتيجه اش دو ضربه سيلی بود (آخرين عقده هايش را می خواست خالی کند)و گفت :حالا  ساکت را بردار و برو سوار شو

اتو بوسها  چقدر کند ميرفتند گويی قرار نبود ما به ديدن خاک مقدسمان برسيم..

بالاخره با خوشحالی تمام به مرز ايران و عراق رسيديم و ما در قسمت مشخص  شده مانديم تا عصر همانروز ..چيزی شبيه رويا بود ..اصلا باورمان نمی شد روزهای سخت اسارت تمام شده باشد

عصر شد و يکی از فرماندهان عراقی جلو آمد و به ما گفت: ما با مقامات ايرانی به توافق نرسيديم (عراقيها می خواستند در قبال يک اسير عراقی ۱۳ اسير ايرانی  تبادل شوند ) اما قانون صليب سرخ جهانی يک اسير در قبال يک اسير بود ..

خلاصه ايران کمی کوتاه آمد و گفتند بگذاريد اول اسيران عراقی  از اتو بوسهای ايرانی پياده شوند  بعد شما سوار اتوبوس های ايران شويد

با چشم خودم ديديم يکی از اسرای عراقی که شبيه ايرانی ها هم شده بودند خم شد تا دست فرمانده عراقی را ببوسد .اين فرمانده با و حشيگری تمام او را هل داد کلی نار احت شدم که اينها به خود شان هم رحم نمی کنند

سوار اتو بوس ايرانی شديم تا آن لحظه جز خود ايرانی ديگری نديده بوديم .من که زل زده بودم  به راننده اتو بوس که اشک می ريخت .با خود گفتم اينهم لا بد از نقشه های عراقيهاست که می خواهند ما را ببرند و سر به نيست کنند .برای اطمينان از راننده پرسيدم شما ايرانی هستيد؟ گفت :آری ايرانی هستم .پرسيدم پس چرا گريه می کنی؟گفت:گريه هايم از خوشحالی است ..تمام ملت ايران منتظر شما هستند

سربازان سپاهی را که ديدم گفتم :اگر ايرانی هستند اينها چرا ريش ندارند؟

خوب ما ۹ سال از کشور دور بوديم و از همه تغييرات  بی خبر.  ايران  را همانگونه مثل اوايل جنگ تصور ميکرديم

به پادگان اسلام آباد رسيديم و پس از شنا سايی های اوليه و آزمايشهای انجام شده ما را به فرودگاه مهر آباد فرستادند در آنجا دوستانم که شناختشان خيلی مشکل بود و خانواده ام منتظرم بودند جدا که سالهاست از ابراز لطف هموطنانم در آنروز و هميشه نسبت به خودم شرمنده ام .آنروز فقط روی شانه ها می چرخيدم و در و ديوار را نگاه ميکردم ..خيلی طول کشيد که باور کنم خواب نيستم و ثمره شيرين سالهای دوری  را می بينم ..ياد شهيدان غريب اسارت بخير و جايشان در اين شادی آزادی خالی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بابک   |